فوران

28,000 تومان

نفت... کاش این واژة سه حرفی از پس صد و اندی سال زبان می‌گشود و بی‌هیچ پنهان‌کاری به آنچه با آمدن و رفتنش کرده اعتراف می‌کرد. کاش خاک تف زدة مسجد سلیمان زبان می‌گشود، از تن و جان پر زخم و داغش سخن می‌گفت، از کوبش متة دکل چاه شماره یک می‌گفت...

قباد آذرآیین در این رمان بر آن است تا زبان حال این ای کاش‌ها باشد.

در قسمتی از کتاب می‌خوانیم:

کنیز دو قلوهایش را خوابانده بود جلوی تیغة لودر ادارة منازل شرکت نفت، خودش هم دراز کشیده بود کنارشان. به رانندة لودر گفته بود: «اول از روی نعش من و بچه‌هام رد بشو. بعد برو اتاقِ خراب کن.»

رانندة لودر گفته بود: «به زبون خوش بت می‌گم خانم، جلدی بچه‌هاتِ از سر راه وردار بذار ما به کارمون برسیم.»

اتاق، پاکش تپة گچی بود. انگار از زور خستگی سر گذاشته بود روی زانوی تپه. دیوار پشتی‌اش تپه بود. سه دیوار دیگرش کج و کوله و عجولانه تا زیر سقف رفته بود بالا. اگر لودر ادارة منازل یک روز دیرتر می‌آمد، کنیز سقف اتاق را زده بود...

 

دانلود بخشی از کتاب