مه مانی

رفت ایستگاه و منتظر ماشین شد . نه خبری از مینی بوس بود ، نه روی نیمکت انتظار کسی دیده می شد . صدایی از پشت سرش شنید . برگشت و مردی را توی پیاده رو دید که پیر و فرسوده مچاله شده بود و چندک زده بود روی زمین. بقچه ای را بغل زده بود و چشمانش خالی از گرمی زندگی بود.
15,000 تومان

لباس های پیرمرد رنگ و رورفته و پوسیده به نظر می رسید . انگار نور تند و مستقیم سالیان تارو پودش را به نیش کشیده باشد ، کافی بود دست بهشان بزنی تا از هم وا بروند. پیرمرد سرش را خاراند و دستش را توی بقچه کرد و نان خشکی بیرون آورد و سق زد. چق چق جویدن نان خشک در فضای خالی و سوت و کور میدانگاه پیچید و در دل شیری کور مه فرو رفت.

 

مطالعه بخشی از کتاب